تبلیغات
شـــــهربــــارونــــی - داستان قسمت دوم
این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند

داستان قسمت دوم

سه شنبه 9 خرداد 1391 02:37 ب.ظ

نویسنده : tannaz aref
ارسال شده در: مطالب جالب ،
دنباله داستان

اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و
دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی وجاده ی آسفالته.
همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیوکروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات میداد گفت: آبجی! میای بریم گردش وتفریح؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد،
آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف وخمینی شهر را در ذهن مرورکرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد.
خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و
وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.


شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست.
اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟
اینجوری که بر اثرتبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیرمیز بیرون پرید و ماجرا رابرایش تعریف کرد.
ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد توسرش و گفت:
خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ!
بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش.
تازه یادش افتاد که دو نفرهم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای
همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو
ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.


بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پاکوبید.
گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه
هایش را سیر کند دید خاک ازسقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه!
تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! یکی از بچه گرگها گفت:‌
بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می
بینیم ها!‌
گرگ این را که شنید رفت تو کوچه وبزی را دید.
بعد با بززنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند،
حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.

داستان دنباله دارد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -