تبلیغات
شـــــهربــــارونــــی - داستان سوم
این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند

داستان سوم

سه شنبه 9 خرداد 1391 03:38 ب.ظ

نویسنده : tannaz aref
ارسال شده در: مطالب جالب ،

دنباله دنباله داستان

گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چندساعت دیگر باید شکم یک بز را
پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند.
دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود ازمخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟
دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و
خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ
داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بارتنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد.
گرگ سوتی کشید و دست کردجیب اش یک نخود درآورد و گفت:
من با این نخود
می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک
که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.


بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گف که شاخ هایش را تیز کند.
استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت
میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر
نقدی با مامان بزی حساب کرد.


وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را
جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت:
برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سربزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.


خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا
گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد ازیک روز که از هضم شدنشان
گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدندبیرون باید بهتان عرض کنم که
نخیر نخیر ! از شکم گرگه فقط با عرض پوزش باد معده خارج شد.


بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست
خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را
به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه درملاء عام و به خطر انداختن
سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله
پاست به خرج شان نرفت که نرفت.


حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.

قصه ما بسر رسید .از کلاغه هم فعلا خبری نداریم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -