تبلیغات
شـــــهربــــارونــــی - رما ن کوتاه مهناز من قسمت یک
این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند

رما ن کوتاه مهناز من قسمت یک

سه شنبه 23 خرداد 1391 10:10 ب.ظ

نویسنده : tannaz aref
ارسال شده در: رمان کوتاه ،
رمان زیبای مهناز من
به نام خدا
مهناز من

پیشگفتار ...

نویسنده:
خوشا به حال آنها که قبل از ازدواجشان، در مورد خصوصیات همسر مناسب، فکر کرده اند!
شروع ...
اتوبوس داشت راه می افتاد.
ولی عجله ای نداشتم. چرا که می دانستم که غیر از من، چند نفری هستند که هنوز سوار نشدند .
حداقل، از سوار نشدن یکی از آنها که مطمئن بودم. همان دخترك بیست و چند ساله.
در این نیم ساعت که از آغاز حرکتمان می گذشت، راننده بیش از آنکه به خیابان نگاه کند، به آینه
نگاه می کرد و به چشم های آن دختر. راننده؛ پیرمرد پیل پیکر هرزه چشمی که از شکل زمخت چروك
های پیشانی اش، می شد حدس زد که بیش از سی سال از عمرش را در گذر از روی این آسفالت های
داغ گذرانده است.
البته، حق هم داشت.
دختری بود سفید روی. به نظرم رسید که باید از نژاد
"ترك" باشد که بعد مشخص شد که اشتباه
می کردم. هر چه زمان می گذشت، نظر مرا هم بیشتر به خود جلب می کرد. با اینکه، غیر از او، شاید ده
دختر دیگر در اتوبوس بودند، ولی بهتر است که مقایسه نکنیم. هر جا هست، سلامت باشد!
مدت توقف ده دقیقه ای، برای صرف صبحانه تمام شد.
خلاصه از دستشویی بیرون آمد. بلافاصله صدای بوق اتوبوس بلند شد. شاید در آینه، دخترك را
دیده بود.
هر چه سعی کردم که به چیزهایی فکر کنم که قرار بود فکر کنم، نتوانستم. نمی توانستم هواسم را
جمع کنم.
دختری تنها. سفید رو. بلند بالا. خوش اندام. اما نه . این ها را که گفتم، در خیلی از دخترهای
امروزی وجود دارد. ولی آن که مقصود من است، چیز دیگری است. چیزی فراتر از این ها. درست است،
یادم آمد. ابروانش. ابروانش را در هیچ دختر دیگری سراغ ندارم.
داشتم دیوانه می شدم. به خاطر دو چیز که مرا می رنجاند. یک اینکه می ترسیدم که به چهره اش
نگاه کنم. و دوم از اینکه پیرمردی که در پهلویم نشسته بود، دائماً در حال خواب بود و با خرپف های
چندش آورش مرا می رنجاند. و اینکه مدام بر سر من می افتاد و می گفت : گلبهارم. گلبهارم.
نمی دانم گلبهار دخترش بود یا زنش. و یا شاید، نوه اش. در هر صورت. برایم تفاوتی نداشت.
ساعت، نزدیک های نه بود. یک صبح تابستانی خوب. اگر اتفاقی نمی افتاد، می بایست تا اول
غروب آفتاب، حدود ساعت شش یا هفت، به تهران می رسیدیم.
دو سال سربازی ام به پایان رسید. تمام شد. قصد داشتم که هنگامی که برای آخرین بار مسیر
برگشت به خانه را می پیمایم، به آینده ام فکر کنم. چرا که عقیده داشتم که توان فکر کردن انسان در
ماشین، هنگامی که طبیعت را می بیند که به مثابه زمان، از مقابل چشمان انسان می گذرد، چند برابر قوی
تر می شود.
چند روزی بود که از شوق اینکه سربازی ام به پایان رسید، خوشحال بودم. چون می توانستم که
دیگر زندگی ام را شروع کنم.
راحت بودم. چرا که دیگر کسی را نداشتم که برایش غمگین باشم. چند ماه قبل اندك دلبستگی ای
به دختری داشتم. و در همین اواخر بود که شنیدم، مدتی است که ازدواج کرده.
از غم نداشتن شغل و نداشتن خانواده ای که بتواند سرمایه ای برای من فراهم کند، به خود می
پیچیدم. از شروع مسولیت. از تکلیف.
نه ایمانی داشتم. نه خدایی. نه خانواده ی با توجهی که مراقب اعمالم باشند . و نه آرزوی دختری
که تلاشم را برای رشد، توجیه کند. ولی باز نمی توانستم که برای اولین بار هم که شده، سر صحبت را
با دختری باز کنم.
می ترسیدم. با خود گفتم که چرا می ترسی.
و تنها شانسی که آورده بودم این بود که در همان ردیفی خانه داشتم که دختر سفید رو هم در
همان ردیف خانه داشت. ردیف دوم.
در جلوی من مرد چهل ساله خوش لباسی نشسته بود و جلو ترش، کمک راننده.
آن سمت اتوبوس هم اول راننده بود و در پشتش زوج جوان و بعد از آن، همان دخترك سفید رو.
تنها حائل میان من و او، همان پیرمرد خرف بود. که مدام گلبهار، گلبهار می کرد.
و اتفاق فرخنده ی دیگر اینکه، هیچ کسی که در کنار او ننشسته بود. خوشبختانه آن کسی که آن
صندلی را رزرو کرده بود، از اتوبوس جامانده بود.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 10:49 ب.ظ