تبلیغات
شـــــهربــــارونــــی - رما ن کوتاه مهناز من قسمت سه
این روزها ، انسان قیمت همه چیز را می داند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند

رما ن کوتاه مهناز من قسمت سه

شنبه 27 خرداد 1391 09:26 ب.ظ

نویسنده : tannaz aref
ارسال شده در: رمان کوتاه ،
و باز که از بی اعتنایی دختر به خشم آمده بود، دستش را بر صندی آن زوج جوانی گذاشت و
بدون هیچ تعلل و احساس بدی، دوباره درخواستش را که حکم اتمام حجت می داد، به دخترك تقدیم: می
توانی بیایی و ادامه ی مسیر را با ما باشی. و چند لغت سخت ترکی گفت که هیچ سردرنیاوردم.
البته من حرف هایش را خوب نفهمیدم. دیگر توانایی من در فهم زبان شیرین ترکی جواب فهم این
آخرین حرف ها را نداد.
از دو سال خدمتم، همین چند کلمه ترکی را یاد گرفته بودم. و چند چیز بی فایده ی مسخره ی
دیگر.
از درستی این جمله زمانی مطمئن شدم که دخترك، برگشت و آخرین جمله را به پسرك، ک ه در
حال رفتن به عقب اتوبوس بود، همزمان که لحظه ی کوتاهی به من نگاه کرد، به فارسی گفت:
"من جام خوبه"
هوش از سرم پرید. نمی دانم که چرا ناگهان به این فکر افتادم که وقتی به خانه رسیدم به دیگران
بگویم که در این مدت برای خودم همسری دست و پا کردم. ترك است. در ای ن محله به آن خوبرویی
نمی توانید یافت. و آن ها مرا به خاطر حسن انتخاب تحسین کنند.
اما این فکر بی معنی، تنها چند لحظه ای ذهن مرا مشغول کرد.
ساعت نه و نیم بود. چرا که اخبار شروع شده بود. در همین زمان، راننده، به شوفرش گفت که
رادیو را خاموش کن. و بعد چند فحش داد و با صدای بلند گفت:
"اگر دست این ها باشد، شب ها هم زن و شوهر را از هم جدا می کنند"
فکر کنم که مقصودش این بود که آن مرد خوش لباسی که در جلوی من نشسته بود، حرف هایش
را بشنود و تایید کند. اما تایید نکرد. و از همان زمان بود که متوجه شدیم که آن مرد خوش لباس ، کر
است. ولی اصلاً با آن لباس گرانقیمت، نمی آمد.
فکر دخترك، مرا رها نمی کرد.
یادم می آید که لهجه نداشت. به قول بچه ها، دو رگه بود. ولی کاش که دورگه بودنشان، برای
همیشه، بر چهره شان تاثیر نگذارد.
خلاصه اینکه دچار احساسی شدم که زیاد از آن احساس، خوشم نمی آمد. ده ها بار بود که دچار
آن احساس شده بودم. آن هم برای ده ها دختر.
بیشتر زمانی که مهمانی داشتیم. دختر غریبه ای به خانه ی ما می آمد. با هم بازی می کردیم . و
پس از مدتی می گذاشت و می رفت.
شاید هم برای تک تک دوستان خواهرم، دچار اینچنین احساسی شده بودم. شاید ب رای تک تک
دخترانی که در عمرم دیده بودم. تنها کافی بود که چند دقیقه ای احساس کنم که مرا زیر نظر دارد. همین.
بعد، همچنان که تا آن لحظه از عمرم بر همین منوال بود، همه شان می رفتند، بدون آنکه محل سگ
هم به من بیاورند.

من و بگو که فکر می کردم که آنها، مرا دوست دارند. من در نظرشان پسر خوبی جلوه کرده ام .
اما نه. این ها تصورات خام و افکار پوچ و ابلهانه ی من بودند که عمری، موجبات آزار روح مرا فراهم
کرده می کردند.
اما زمان. نمی دانم که این زمان چه خاصیتی دارد. هر لحظه که بیشتر از همسفر شدنمان می
گذشت، افکار جدیدی به سراغم می آمد. تا جایی که فکر می کردم که نکند که من به او پیشنهاد دهم و او
بپذیرد. و همسرم شود. با خود می گفتم که آیا او همسر آینده ام است که در چند قدمی ام نشسته ، اما
من توان یک نگاه چند ثانیه ای را هم به او ندارم.
رویم را بر می گرداندم. نگاهش می کردم. و سریع نگاهم را می بریدم.
احساس می کردم که نگران است. از این احساس های گول زننده . احساس می کردم که با آن
حرفی که زده بود،
"من جایم خوب است"، به من تکیه کرده. و وظیفه ی من است که یک جوری سر
صحبت را باز کنم. اما نمی دانم که چرا این فکر به ذهنم رسید که این چه حرکتی است. تو چه ربطی با او
داری.
ولی، با خود گفتم که اگر قرار باشد که همه ی بی ربط ها، بی ربط بمانند که نسل بشر منقرض می
شود. باید من از یک جایی شروع کنم.
پس از اندکی، بدون آنکه هیچ توجیه جدیدی پیدا کرده باشم، لحظه به لحظه، جسور تر می شدم .
قلبم از ریتم خاصی تبعیت نمی کرد. گاهی تند می زد. گاهی کند.
گفتم که سر ناهار به یه بهانه ای سر صحبت را باز خواهم کرد. مثلاً:
"شما دانشجو هستید ". یا
مثلاً یک دختری را می شناختم که شبیه... . چه افکار مسخره ای.
دوست داشتم که اتوبوس چپ کند و او بیافتد بر سر من . شیشه را بشکنم . او را نجات دهم . و
اینطور زندگی مان شروع شود.
لحظه به لحظه، فکرم داغ تر می شد.
حدود ساعت ده بود.
ناگهان اتوبوس ایستاد. نمی دانم چرا ایستاد. البته بعداً یک حدس هایی زدم.
صدای بعضی از مسافرین در آمده بود. بعضی ها می گفتند که خود جاده ها هم شلوغ است، اگر
بخواهید که این همه فس فس کنید، شاید تا هشت شب هم به تهران نرسیم.
ولی گوش راننده به این حرف ها بده کار نبود. و چند بار گفت که از نمی تونم تند تر برم. دستگاه
ما رو کنترل می کنه.
در ضمن، چند نفری هم دستشویی داشتند که با پیاده شدن چند تایشان، فضای هر نوع مخالفت،
به کلی خفه شد.
و اینطور شد که تقریبا همه پیاده شدند.
پسر خوش چهره ی رقیب که دیگر رقابت را رها کرده بود، را می دیدم که سه چیپس خریده بود
و آن ها را به مساوات بین سه دختری که احاطه اش کرده بودند، تقسیم می کرد . بعد دانه دانه و به



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 09:49 ب.ظ