ترتیب، دست در چیپس آنها می کرد و می خورد. به عبارتی نشخوار می کرد. چرا که خنده های پوچ و
تهی و حرکات رو بناییشان، در نظرم بسیار چندش آور می آمد.
من مانده بودم و چند نفر دیگر.
و او. شاید به خاطر من پیاده نشده بود. رو کرد به من و گفت : لطف می کنید که یک آب معدنی
برای من بخرید. می خواستم که سوال احمقانه ای بکنم که چرا خودتان پیاده نمی شود که جلوتر پاسخ
داد: پایم خوابیده.
من هم که وارد مرحله ی جدیدی شده بودم. گفتم : چشب.
برگشتم و به سوی پله رفتم.
مرا صدا زد، گفت: ببخشید. پولش.
دست سفید لطیف دراز شده اش، مرا خشک کرده بود . نگاهم را از روی دستش برداشتم و به
چشمان خمارش دوختم و گفتم: خودم دارم.
الآن که فکر می کنم، چه جواب خنده داری داده بودم. خیلی بهتر می توانستم بگویم . ولی اشکال
ندارد. حالا که گذشت. به خیر هم گذشت.
پیاده شدم.
آب معدنی ای را که گفته بود، خریدم. آب میوه هایی را هم اضافه کردم.
همان حال، همچنان که داشتم به سوی اتوبوس برمی گشتم، پسری را دیدم که شاید هشت تا ده
سال داشت. به چند قدمی ام رسید. دست سفیدك دار و ازگیل زده اش را دیدم. از بی پروتئینی . از سوء
تغذیه. از من کمک خواست.
چند سالی بود که به کسی کمک نکرده بودم. اصلاً آنچنان سنگ دل شده بودم که در ابتدا داشت
خنده ام می گرفت. اما در درونم چیزی یافتم. احساس می کردم که اگر لباس تنم را هم بخواهد، به او
خواهم داد.
گذاشتم به حساب عشق. با خود گفتم که به رمز خوبی پی بردم. عشق انسان را ب ه خوبی علاقه
مند می کند. معنایی که بیست و چند سال به دنبال آن بودم، خلاصه در یافته بودم. معنای چگونگی تمایل
به بزرگی.
با خود گفتم که پس رمز دوست داشتن دیگران این است که به کسی عشق بورزی . اینکه برای
کسی بمیری تو را عاشق خوبی می کند. اگر کسی را دوست بداری، ناخودآگاه همه را دوست خواهی
داشت.
هم چنان که چنین حرف هایی از ذهنم می گذشت، یادم آمد که دیروز چند هزار تومان، پول پیدا
کرده بودم. همان پول ها را از جیبم درآوردم و مقداری اش را به آن پسرك دادم. نیمش را.
نیشش باز شده بود. تشکر کرد و دوید، تا اینکه به آن طرف سکوی جلو مغازه ها رسید. فریاد می
زد که مادر، مادر.

او مادرش بود. زن چادری ای که به احتمال زیاد بیوه بود. در کنج یک دیوار ایستاده بود و دعا
می کرد که دست پسرش بیخود دراز نشده بود.
خوشحال بودند از اینکه توانسته بودند که چند ده هزار تومان را یکجا بدست آورند.
من هم خوشحال بودم. اصلاً اولین باری بود که خوشحالی از این جنس را تجربه می کردم .
احساس می کردم که چقدر دلسوز شدم. دوست داشتم که خود را فدای عدالت اجتماعی کنم. و یک سری
حرف ها و افکار بزرگانه. اصلاً یک چیزهایی به مغزم خطور کرده بود که در حالت عادی، بعید به نظر
می رسید که مغزم، گنجایش چنین تفکراتی را داشته باشد.
شاید نتیجه ی عشق و احسان بود. احساس می کردم که شخصیتم در حال تکامل است.
به سوی ماشین آمدم. سرم را بالا کردم. چیز عجیبی دیدم. دیدم که دخترك ایستاده است. فهمیدم
که تمام آن صحنه ها را دیده بود. در حالی که اگر در اتوبوس می ماند، آن صحنه ها را نمی توانست
ببیند. مات و مبهوت به همان نقطه ای از جاده خیره شده بود که در زمان کمک کردن،ایستاده بودم.
او از ماشین پیاده شده بود. نمی دانم، شاید دلش برای من تنگ شده بود. شاید هم راننده به داخل
اتوبوس رفته بود و او مجبور شده بود که بیرون بیاید.
آب معدنی اش را دادم. یک آب میوه را هم به او تعارف کردم. بدون هیچ تاملی از دستم گرفت.
برایم عجیب بود. دوست داشتم که حرف بزند. ولی هیچ نگفت.
دوست داشتم بگوید که : آفرین. مثل اینکه انسان خیری هستی.
اما انگار که گنگ شده بود.
در حال سوار شدن به اتوبوس،تعارف دیگری کردم و باز هم بدون هیچ تعارف متقابلی، پایش را
بلند کرد سوار اتوبوس شد.
رفت سر جایش نشست.
دوباره توانایی صحبت کردنش را باز یافته بود. از من درخواست که بروم و در کنارش بنشینم .
این درخواست را بسیار جدی و آجزانه از من طلب کرد. هر موقع به یاد آن درخواست می افتم، احساس
می کنم که عاجزانه ترین درخواست یک زن، در طول تاریخ بود.
اما من زمان زیادی برای تصمیم گیری نداشتم. یک آن، با خود فکر کردم که ما که نامحرمیم، چه
معنی دارد که تا هنگامی که یک صندلی خالی وجود دارد، بروم و در کنار دختر غریبه بنشینم.
در همین زمان ها بود که پیرمرد با چهره ی تمسخرگونه به من اشاره داد که بیا و برو و در سر
جایت بشین. و کنار پنجره را نشان داد.
من هم مجبور شدم که بروم و سر جایم بنشینم.
اتوبوس راه افتاد.
احساس می کردم که این همه زندگی من، این همه عاشق شدن هایم، این همه دوست داشتن هایم و
شکست هایم که در تمام آن دوستی ها اتفاق افتاده بود، به این خاطر بود که س رانجام، خداوند جواب
خویشتن داری هایم را، چشم پوشیدن هایم را، متلک نگفتن هایم را، اینچنین بدهد.