اینکه به آن پسرك فقیر کمک کردم. این که آنها آنجا بودند. اینکه دخترك از ماشین پیاده شد. اینکه
او مرا دوست دارد. و اینکه های دیگر.
مهربان شده بودم. دنیا را روشن می دیدم.
سر صحبت را با پیرمرد کناری ام باز کردم. گفتم که پدر، شما از کجا می آیید.
چشمش برقی زد. مثل اینکه ده ها سال بود که کسی از او درخواست هم صحبت شدن نکرده بود.
خودش گفت که شصت و پنج سال دارد.
دوست داشت که تمام سرگذشت زندگی اش را برای من تعریف کند. برای ما.
دخترك سفید رو هم به نزدیک ترین نقطه ی صندلی اش آمده بود که او هم به حرف های ما گوش
دهد.
پیرمرد شروع به صحبت کرد.
آنطور که گفت:
در چهل و پنج سالگی، برای اولین بار صاحب فرزندی می شود. گلبهار نام . در سه سالگی می
میرد. زنش هم دو ماه بعد از فوت فرزندش فوت می کند. زنی که صد ها بار آش درست کرده بود که
صاحب بچه شود. یک زن خرافاتی که آنچنان سرحال و با امید بود که با گذشت چندین سال از مرگش،
هنوز حرف هایش یکی از دلایل خسته نشدن پیرمرد از زندگیست.
از آن زمان تا به حال، با پول بیمه ی از کار افتادگی زندگی می کند. می گفت، آنقدر پول دارم که
نمیرم. بگذریم. دلم را سخت سوزاند. مخصوصاً در آن زمان که احساس می کردم که رقیق القلب ترین
انسان های روی زمینم.
و یادم هست که شعری هم در وصف آن دخترك سفید روی سروده بودم، بدین مضمون:
کاش بودی در کنارم بی غرور
می سپردم من به دامانت سرور.
یا که شاید می نشستی در برم
می رهاندی غصه ام از پیکرم.
یک ساعت گذشت. احساس خواب کردم. خوابیدم. تا هنگامی که همان پسر خوش چهره مرا بیدار
کرد و گفت: ناهار است.
بیدار شدم. دیدم که اتوبوس خالی است. و تنها و تنها من هستم. ناراحت شدم. با خود گفتم که چرا
آن دختر مرا بیدار نکرد. و اینطور کارش را برای خود توجیه کردم که حتماً دلش نیامده که مرا بیدار
کند.

خودم را جمع و جور کردم و به درون سالن رستوران رفتم. رستوران نسبتاً مجللی بود. خیلی از
مسافر ها هم تعجب کردند که چرا راننده، اینجا توقف کرده.
جلو تر رفتم.
چشمم را روی میز ها می گرداندم تا او را پیدا کنم. تا در هنگام خوردن ناهار در جایی بنشینم که
به او دید داشته باشم. چرا که شاید، از دور خنده ای نثار همدیگر کنیم تا غذا، نوش جانمان شود.
اما.
اما ناگهان صحنه ای دیدم که خشکم زد. یک میز منحوس. در منتهی الیه سالن، در جایی که شاید
بهترین مکان رستوران هم بود.
دست های راننده را می دیدم که بر پشت دختری، بالا و پایین می رفت. دختری سفید رو.
احساس می کردم که خوابم. چشمانم گرد شده بود.
راننده را خرسی می دیدم که خرگوشی را با چنگال هایش در آغوش گرفته و به سختی می
فشارد.
با خود گفتم که شاید راننده فامیلش باشد. شاید رفیق بابایش از آب درآمده باشد . اما امکان
نداشت. بعید بود. چنین کسانی که دستشان را در جمع، بر دوش دختر آشنایشان نمی کشند.
سر دختر پایین بود. قیافه ی غمگین و افسرده ای را به خود گرفته بود. قیافه ای که این پیام را می
داد که در طول زندگی اش تا به حال نخندیده است. در عوض، خنده ها و قهقهه های تهوع آور آن راننده،
انسان را ترقیب می کرد که از همان طبقه ی دوم خود را با مغز به کف حیات جلوی رستوران پرت کند.
آه. آه حسرت. آه حسرتی که میلیارد ها بار، به خاطر تصمیم و انتخاب ا شتباه، از نهاد بشر
برخاسته است. یک بار دیگر، به خاطر تعلل، برای من تکرار شد.
چیزی به نظرم رسید. چیزهایی به نظرم رسید.
گفتم که شاید آن دختر با بینشی که داشته، دریافته که من تا پایان این سفر، از او درخواست
ازدواج نخواهم کرد. و حتماً فقیر هم بوده. و می ترسیده. شاید به تهران می رفت، که بتواند به کسی پناه
ببرد. حتماً بی کس بوده. و ترسیده که اسیر دست لات های بی سر و پای تهران بشود.
یاد کار خودم افتادم. به یاد زمانی که پیرمرد از خاطرات زندگی اش می گفت، یک بار هم مستقیماً
به چهره ی او نگاه نکردم. در حالی که مدام سعی می کرد که در تیررس نگاهم باشد.
نه. بیزار شده بودم. احساس می کردم که باید به این فکر کنم که بعد از ناهار به سویش بروم و
بگویم که تو را دوست دارم.
ولی نه. آن راننده آنچنان حرکات وقیهی با او انجام داده بود که اجازه می داد که به هیچ وجه، این
فکر که تازه در مغزم جوانه زده بود، رشد کند.
ناهار را خوردیم. البته غذا از گلویم پایین نرفت . تنها آب میوه را خوردم . ولی کم کم داشت
اشتهایم باز می شد که مجبور شدم که میز را ترك کنم. وقت رفتن بود.