دیگر اطمینان صد در صد داشتم که هیچ چیزی در جهان نیست که مقداری از دلم را در اختیار
داشته باشد. کاملاً برای خودم بودم. احساس خوبی بود. اما آنچنان که اکنون معتقدم، این احساس ها،
پایدار نخواهد ماند و تنها به بی اعتمادی و بدبینی منجر خواهد شد.
ساعت حدود یک بود. شاید یک مقدار بیشتر.
اتوبوس حرکتش را از سر گرفت.
کمک راننده، به انتهای اتوبوس رفته بود تا بخوابد. دختر سفید رو، در جلو ترین نقطه ی اتوبوس،
در سر جای کمک راننده نشسته بود.
در ابتدا، دلم به حالش سوخت. می گفتم که فقیر است. هیچ کسی را ندارد. مجبور شده است که
برای تلف نشدن از گرسنگی، به ازدواج و جماع با چنین خرس وحشتناکی تن در دهد.
اما نظرم عوض شد. چرا که خنده هایش را می شنیدم که راننده را به وجد آورده بود. راننده می
گفت و او می خندید. او می گفت و راننده می خندید. انگار که دوست دیرینه ی همسالند که پس از شش
سال صبر، به یکدیگر رسیده اند و از ازدواج موفقشان که آنها را غرق در سعادت کرده، از خوشحالی و
شادمانی نمی دانند که چه بکنند.
شاید دخترك هنگامی که دید من به آن فقیر اینچنین کمک کردم، با خود پنداشت که من پسر
پولداری هستم که اگر به او لطفی کنم، از روی ترحم است و احتمال تقاضای ازدواج را به او، در حد
صفر دید.
من را بگو که چه تفکراتی را چیده بودم. تا روز عقد را در ذهنم مرتب کرده بودم. حتی یک هفته از
ماه عسل مان را هم به شیراز، در مدت بیست دقیقه، در تصوراتم سپری کرده بودم.
چقدر عشق او ناگهانی بود. و چقدر هم ناگهانی فراموش شد. اوج نقطه ی فراموشی زمانی بود که
دیدم که دستش را دراز کرده و دست ها و کتف بد قواره ی راننده را می مالد.
یک مقدار که گذشت، راننده دید که نمی تواند، به رانندگی اش ادامه دهد . برگشت و خطاب به
دخترك گفت:
نوچ!. با چنان لحنی که انگار، پدربزرگی بخواهد نوه اش را از کار بدی باز دارد.
همین حرکت بود که بر من ثابت کرد که شاید، آن دخترك، تا به حال، هم خوابه ی ده ها پیر و
جوان شده باشد.
و این بود نتیجه ی تمام آن دلهره ها و تپیدن قلب ها که سپری شد.
بعد از آن.
آغاز بدبینی ها. اوج بیزاری ها.
از جنس زن بدم آمده بود. حالم از آن زنی که پسرش را به سوی من فرستاده بود، بهم می خورد.
با خود گفتم که حتماً شوهرش معتاد است و برای پول تریاك او گدایی می کند . شاید هم خودش با
شوهرش می نشیند و می کشد. پسرش هم قاتل خواهد شد.

چیزهایی وارد مغزم می شد که واقعاً عجیب بودند. مثلاً هیچ گاه ازدواج نکنم. هرزه شوم. هر روز
با یکی باشم. و کار های پلیدی که بگذارید که نگویم.
تنها به این پی برده بودم که :
غم سراسر از پلیدی فکر و عدم عادل بودن در رفتار حاصل می شود.
این تفکرات، حدود دو ساعت، مغزم را می خورد.
ساعت سه و نیم بود.
اتوبوس ایستاد.
اینبار دیگر صدای همه درآمده بود. مسافران فکر می کردند که راننده به این خاطر اتوبوس را نگاه
داشته که برود و در پشت پرده ی اتوبوس، چاهی برای چال دخترك بکند!
اما اینطور نبود.
ترافیک شدید باعث شده بود که اتوبوس را متوقف کند. یکی از دوستانش برایش زنگ زده بود که
زیاد برای نزدیک شدن به تهران عجله نکن. راننده هم از روی تجربه، تصمیم گرفت که به جای ایستادن
در پشت ماشین ها و حرکت ذره ذره، استراحت نیم ساعته ای به ما بدهد که دیگر از خوردن دود ماشین
ها در ترافیک، در امان باشیم.
همه پیاده شدیم. شاید تنها کسی که متوجه نشد که راننده با آن دخترك کجا ر فت ، من بودم .
احساس می کردم که چهره اش را نیز فراموش کرده ام. و شاید واقعیت هم داشت.
رفتم و در درون مسجدی که در آن جا بود دراز کشیدم. ابتدا می ترسیدم. چرا که مدام احساس
می کردم که مسافران هم اتوبوسی ما خواهند آمد و مرا خواهند دید که به جای نماز بر زمین دراز
کشیده ام.
اما جالب اینجاست، که یک نفر هم برای نماز وارد نشد.
نیم ساعت هم تمام شد.
منتظر بودم که بوق های اتوبوس را بشنوم و بلند شوم و قصد سوار شدن کنم. و بوق هم شنیده
شد. اما هنگامی که به بیرون از مسجد رفتم، شاگرد راننده را دیدم که می گوید که به علت ترافیک زیاد،
راننده گفته که نیم ساعت دیگر هم استراحت کنید.
هوا گرم بود.
نزدیک های قم بود. تا چشم کار می کرد، زمین لم یزرع. بی فایده.
باز هم می خواستم که به درون مسجد پناه ببرم. از تابش شدید آفتاب بیزار بودم. آنچنان که برای
کشیک شب شدن در پادگان، چند بار با افسر ارشدم، درگیر شده بودم.
قصد کردم که آبی به سر و صورتم بزنم.
رفتم و وارد دستشویی شدم. هم مردانه بود، هم زنانه. در اوج ناباوری، تقریباً تمیز بود. تابلوهایی
در بالای آینه ها، خودنمایی می کردند. یکی نوشته بود نماز، ستون دین است. یکی نوشته بود پیامبر
اکرم نمی دونم چی.