همینطور که داشتم این ها را می خواندم، یکی از هم اتوبوسی هایم، از کنارم گذش ت و حرف
رکیکی زد. اینطوری براتون بگم. تمام خدا و پیغمبر را یک کاسه کرد و همه شان را به باد استهزاء گرفت.
به من برخورد. چرا که هر چی باشه، من تا همین چند سال گذشته، دست و پا شکسته، نماز هایم
را می خواندم.
ناگهان به دلم افتاد که نماز بخوانم. آن هم نماز ظهر و عصری که باید شکسته خوانده می شدند.
رفتم و وضو گرفتم.
رفتم و نماز خواندم.
همینطور که از در مسجد بیرون می آمدم، متوجه شدم که اتوبوس دیگری ایستاده است. پر بود از
دختر. ولی نمی دونم که این نماز چه خاصیتی دارد، آدم را دچار غرور می کند. شاید عزت نفس . همان
حالت بی نیازی که هزار بار از همین احساس بد، چوب خورده بودم.
اما نه.
احساس بی نیازی ناشی از نماز، با احساس بی نیازی ناشی از نفرت از زنان و یا دوست داشتن
تنها یک دختر، تومنی سن نار فرق دارد.
خوشحال بودم.
همینکه چند قدم از در مسجد دور شدم، همان جوان خوش چهره که همراه چند تن از رفقای هفت
خط خود بود، مرا صدا زد و گفت:
حاج آقا قبول باشه.
دیگر از هیچ چیزی احساس رنجش نمی کردم. روحم دچار حالت کرختی عجیبی شده بود که ب ه
نظر می رسید، توهین برایش، معنا ندارد. سرم را بالا کردم و گفتم:
قبول حق باشه.
دقیقاً در پشت سر جوان خوش چهره، مهناز را دیدم که خوشکش زده بود. سه چهار دختر هم در
کنار او ایستاده بودند.
ولی بر خلاف روال گذشته، و به خاطر آن اتفاقی که برای من در چند ساعت قبلش افتاده بود،
بدون اینکه از دیدن او دچار دستپاچگی و تعجب شوم، رویم را برگرداندم و عبور کردم.
سوار اتوبوس شدم و حتی یک بار هم دلم نمی خواست که بین آن همه دختر، به دنبال مهناز
بگردم.
اتوبوس راه افتاد.
کماکان افکار بدبینانه در من وجود داشت. یکی دو ساعت بود که لحظه به لحظه بر طرز تفکر
بدبینانه ام افزوده می شد. احساس می کردم که زنان، تنها کاری که می دانند، همین رکب زدن است . و
این در حالی است که در جایی خوانده بودم که قال گذاشتن در اکثر موارد کار مرد هاست.
ده دقیقه گذشت. احساس کردم که دیگر تفکرات بدبینانه ام، از رشد ایستاده اند.
حتی در حال افولند.

ذره ذره داشتم به هوش می آمدم. به یاد تحویل نگرفتنم افتادم. با خود گفتم که درست این بود که
جلو می رفتم و سلام می کردم، چرا که عمری بود که با همدیگر همسایه بودیم و هزاران ساعت با هم
بازی کرده بودیم.
باز، چند دقیقه گذشت و باز یک بار دیگر به یاد مهناز افتادم.
هر چه باشد، من به اندازه ی خواهرم، مهناز را می شناختم.
زیبا، باوقار، خوش برخورد، صادق، شیرین بیان، خوش رو، خنده رو، نسبتاً پو ل دار و وارد به
رموز عشوه گری.
اصلاً بعید بود که آن مهنازی که می شناختم، به پسری اینچنین نگاه کند که نیم ساعت قبل به من
نگاه کرده بود.
درونم، دچار تکانی شد. با خودم گفتم که او مرا در حالی دید که در یک شهر غریب، به تنهایی به
نماز پرداختم. با صبوری فوق العاده ای، جواب جماعتی از اوباش را دادم . و در پایان ، نگاه حیران
دختری را با بی نیازی هر چه تمام تر بی پاسخ گذاشتم.
این اوج خوش شانسی بود.
او صحنه ای از من دیده بود که ده ها بار، مرا از آن چه که بودم، بزرگ تر جلوه می داد.
این همان حس فزون خواه آدمی است.
تا آنجا که به یاد می آوردم، او دانشجوی بازیگری بود. اتوبوسی هم که آنها را به آنجا آورده
بود، اتوبوس دانشگاه شان بود.
ساعت پنج شده بود.
دیگر داشتم دیوانه می شدم.
آنقدر همه چیز را به هم ربط داده بودم که احساس می کردم که جهان به این خاطر خلق شده
است که من و مهناز به وجود بیاییم و به هم برسیم.
دیگر نرسیدنمان را از بعید ترین چیزها می دانستم.
حاضر بودم که برایش بمیرم.
آن زوج جوان مرا کلافه کرده بودند. مدام ویز ویز می کردند و خنده های شهوت آلودشان را به
زحمت فرو می دادند. نه به آن زوج جوان ساکتی که در صبح دیده بودم . نه به الآن که انگار می
خواستند بروند در شکم همدیگر.
ابتدا بهشان حسودی ام شد.
اما، با مقایسه ی مهناز با آن زوجه ی آرایش کرده ی بدترکیب، احساس شادی فزاینده ای به من
دست داد.
به نظرم اصلاً، آرایشش، او را بهتر نکرده بود. به نظر من، شوهرش گول او را خورده بود. زنی که
تا به آن حد آرایش کند که زن نیست. کنیز نگاه های مردان هوس ران است.