دیگر دقتم بیشتر شده بود. رنگ لباس هایشان. حرف های انسان هایی که در صندلی های اطرافم
نشسته بودند، برایم مهم و جالب توجه بود.
احساس می کردم که هوشیار شده ام. دقیق شده ام. چشمم به جهان باز شده است.
به یاد مهناز می افتادم. به یاد بازی های کودکی. به یاد اینکه خواهرم همیشه از او تعریف می کرد.
می گفت که تنها دختری است که با آن همه پول و منال، هیچ گاه فخر نفروخته. هیچ گاه آرایش نکرده .
هیچ گاه کلمه ی رکیک از زبانش در نیامده.
از ایمانش که بسیار شنیده بودم.
اما درسش آنچنان خوب نبود. اما استعداد زیادی در بازیگری داشت. و این دو مطلب را مشخص
می کرد. یک اینکه خوب نبودن درسش، او را راحت الوصول تر می کرد و جذاب تر. و اینکه رسیدن به
علاقه اش، نشانه ی عزت نفس بالا و اراده ی قوی او بود.
باز هم شروع شد.
خیالات.
اما اینبار فرق می کرد. این بار دست هایش را در دست هایم احساس می کردم . حتی شکل
انگشتری روز خواستگاری هم به ذهنم الهام شده بود.
خلاصه کنم.
از عمق علاقه ی من و بی سر و پا شدنم همین بس که این شعر را در آن حال سرودم:
شور غزل نمانده، بیتو در این حوالی
ما ماندهایم و با ما، مرداب بیخیالی.
بعد از تو حجم کوچه، از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مرد، در ذهن این اهالی.
میخواهم از خودم، تا چشم تو پر بگیرم
اما چه میتوان کرد، با این شکستهبالی؟
امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابریست
برگرد، بیتو دور است، این چشمه از زلالی.
این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوریات ملالی.

و چنین جملاتی از من ساطع می شد که خودم را در بحر حیرت مغروق کرده بود.
عشق، چنان گردابی است که رهایی از آن، تنها با نیافتدن در آن ممکن است!
ساعت شش شد.
شاگرد راننده مجبور شد که سومین فیلم را هم بگذارد. چرا که حوصله ی همه ی مسافران، سر
رفته بود. بیست دقیقه ای بود که در ترافیک منتهی به تهران گیر کرده بودیم.
شاید بگویم که در این بیست دقیقه، یک کیلومتر هم راه نرفته بودیم.
دو فیلم قبلی پلیسی بود. من هم که یا دیوانه ی کسی بودم، یا از دیوانگی نفرت پیدا کرده بودم .
برای همین تنها چند صحنه از فیلم ها را دیدم و یا به حرف زدن با پیرمرد سر خودم را مشغول کردم، یا
با نگاه کردن به کویر بی انتها.
در هر حالت تلویزیون هم در جایی نبود که به راحتی بتوانم نگاهش کنم.
باید گردنم را کج می کردم.
اما این فیلم سومی آنقدر جالب بود که تا نیمه اش را نگاه کردم . و سپس رها کردم و بیشتر
صدایش را گوش می دادم. چرا که دیگر گردنم درد گرفته بود.
خلاصه ی فیلم از این قرار بود.
معدنی در چین ریزش می کند. مردی می میرد و با مردنش، زنش را بیوه و دختر جوان ش را یتیم
می کند.
یکی از خبر نگارها برای گرفتن عکس به آنجا می رود و عاشق گریه های خالصانه ی دختر می
شود.
می ترسد که علاقه اش را ابراز کند. و زمان ها می گذرد و هم پسر و هم دختر، از دوری هم
روانی می شوند.
و البته بعداً ادامه ی فیلم را دیدم که چه ها می شود که همدیگر را می بینند و بیماری روحی شان
درمان می شود و تمام خستگی روزشان، با یک نگاه گرم و آغوش نرم، از تنشان بدر می شد.
اتوبوس خودش را به کناری کشید و متوقف شد. صدای کمک راننده که پشت فرمان نشسته بود
بلند شد که :
نماز مغرب!
تعجب داشت. چرا که از قیافه اش می شد حدس زد که چند سال است که عملی است. شاید از بدو
تولد.
بگذریم.
پیاده شدم. وضو گرفتم و مجبور شدم که نماز مغرب را کامل بخوانم. چرا که سه رکعت همان سه
رکعت است.
به تهران رسیده بودیم. تنها چیزی حدود نیم ساعت می خواست که به پایانه ی
"تهران شرق "

برسیم.