دیگر کاملاً شب شده بود.
عجیب این بود که باز هم اسیر دختر سفید رو شده بودم.
بار دیگر آمده بود و در کنار من نشسته بود. در سر جای خودش.
شاید راننده حال و هول خود را با او کرده بود. و پولش را داده بود و گفته بود که تو را به خیر و
ما را به سلامت.
باز هم دلم برایش سوخت.
اما ذره ذره این احساس های بزرگ منش انه، جای خود را به احساس شهوت تند داد . نمی دانم،
شاید غریزه ی جنسی انسان در شب فعال تر باشد.
ولی احتمال بسیار قوی می دهم که خواب رفتن مسافران، خاموش بودن چراغ ها و به خاطر
آوردن آن ورجه وورجه های زوج جوان و نگاه گیرای مهناز مرا حشری کرده بود.
اما، راستش را بخواهید، از همه مهم تر، آن نور بنفش لامپ بالای سر دختر سفید رو بود که سینه
های برآمده اش را روشن می ساخت.
مدام می خوابید و مدام بیدار می شد.
من که تکلیف خود را نمی دانستم. آیا این درست بود که به سویش می رفتم و می گفتم که من زن
دارم. تو را هم دوست ندارم. اما اگر پول می خواهی، بیا و امشب را با من باش . هتلی را کرایه خواهم
کرد و تا صبح در آنجا با هم عشق بازی کنیم. بعد یک مقدار پول به تو می دهم تا بتوانی خودت را به
مرد بعدی برسانی که او به تو پولی بدهد که باز بتوانی خودت را به بعدی برسانی...
رها می کنم. چرا که شهوت من، از روی چیزی بود که خلاصه نتوانستم دریابم.
ولی تنها و تنها چیزی که یادم هست، این است که دلم به شدت برای آن دختر سوخت.
پایانه ی شرق:
خانه ی عمویم، تقریباً در کنار پایانه بود. با اینکه دیروقت بود، اما اشکال نداشت. مجبور بودم.
ساعت نه بود که زنگ خانه ی عمویم را زدم.
دختر عمویم در را باز کرد. یک سال از من کوچکتر است.
هر چه باشد، بچه ی تهران است و خدا می داند که چه کاره است.
ولی زیر نظر دقیق عمو و پرس و جو های بیش از حد زن عمو، خوش بختانه، درس خوان و زبر و
زرنگ بار آمده بود. چرا که خانواده ی آنها، در بین فامیل به زندان مشهور بود و زن عمویم را زندان
بان می گفتند.
اما خدا را شکر که سخت گیری های بیش از حد، در کمال تعجب و در اوج خوش شانسی، جواب
مثبت داده بود.
صبح که شد، در اتاقم را زدند. بیدار شدم. دختر عمویم رفته بود. آنقدر مرا بیدار نکرده بودند که
او به سر کارش برود. در اداره ی مخابرات، کار خوبی پیدا کرده بود.

در هر صورت، تشکر کردم و امانتی ای که به من داده بودند را به ورامین بردم و به صاحبش
دادم و دیگه سرتان را درد نیاورم، رفتم سمنان.
دو سه روز بود که از سربازی برگشته بودم. شاید هم یک هفته.
مادرم گفت که می خواهم برای برگشتنت به در و همسایه دعوتی بدهم.
با ولع بسیار، جوابی دادم که داشت شاخ در می آورد. ولی شانس آوردم که نفهمید. البته، اگر هم
می فهمید که اشکالی نداشت.
من دیگر بیست و پنج سالم بود. وقت ازدواجم بود. تنها شغل نداشتم و ماشین و خانه و شعور
شوهر بودن و اخلاق و پول.
مهم این بود که عاشقم.
می ترسیدم که از خواهرم در مورد او سوالی کنم. با اینکه با خواهرم بسیار صمیمی بودم . اما
آنقدر ادعای بی نیازی کرده بودم که اگر می گفتم که فلان کس را دوست دارم، برایم خیلی افت داشت.
قصد داشتم که روز دعوتی به او بگویم.
می دانستم که مهناز هنوز در سمنان نیست.
اما.
اما ناگهان چشمم به او افتاد. او بود و چهار دختر دیگر. بر سر دیگ. او برگشته بود.
دیگر دوست نداشتم که ابتدا خواهرم بفهمد. دوست داشتم که مادرم همان زمانی از علاقه ی میان
من و مهناز باخبر شود، که کد خدای محل باخبر می شود.
چرا که دهکده ی ما، با شهر سمنان، دو ساعت فاصله داشت. روستایی دور. که اگر از روستاهای
اطراف هم بپرسی، شاید خبر نداشته باشند که در اینجا، در یک دره ی تنگ و بی آب و علف، انسان هایی
زندگی می کنند.
به سوی دیگ غذا رفتم.
دختر های همسایه مرا مسخره می کردند. مرد ها همینطور. مسخره که نه. منظورم این است که
مرا دست می انداختند. که مثلاً وقت زن بردنت رسیده. کار که نداری! و از این جور چیزها.
بی تفاوت ترین فرد، همان مهناز بود. ترس، کم کم داشت راهش را به درون دلم باز کرد.
نکند که او مرا نخواهد. پس آن نگاه چه بود. اینکه او با دیدن بی اعتنایی آن روز من، امروز به
اینجا آمده است، چیست؟ او که عادت نداشت که در این مراسم ها شرکت کند.
مادرم مرا صدا زد که بیا و سفره را بیانداز.
بعد از ناهار هم با بچه ها رفتیم که بگردیم. همه بودند. عمو ها بودند. دایی ها بودند . همه و همه
بودند.
حتی پسر عمو ها و فامیل های نزدیک مهناز هم بودند که از کودکی با آنها بزرگ شد ه و با
اکثرشان رفیق جون جونی بودم.
شب که شد، به خانه برگشتیم.