همه فهمیدند که من همان کسی نیستم که بودم.
خواهرم از همه مارمولک تر بود. نابغه ی تشخیص علت تو خود فرو رفتن انسان ها.
البته کاری نداشت. چرا که به پسر عمه ام که خط خوشی هم داشت گفته بودم که این شعر را بر
روی کاغذ بنویس. او هم نوشت و من هم آن را به بالای دیوار اتاقم چسباندم.
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت.
ای عجب گر من رسم بر کام دل
چون رسم، چون روزگار از دست رفت.
عشق و سودای و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت.
این شعر، تشخیص را برای خواهرم آسان کرده بود.
گفت: اسمش را بگو. زنت را تحویل بگیر. چه جالب گفت. اگر جالب نبود، پس آن نیش باز شده ام،
به چه خاطر بود؟!
راست هم می گفت. برای تمام پسر عمو ها و حتی پسر های همسایه، خودش زن پیدا کرده بود .
داشتن چنین خواهری یک نعمت است. با اینکه بیست و دو سال بیشتر نداشت، اما یک کلانتر کامل شده
بود.
مقداری صبر کرد، اما جوابی از من نشنید.
آمد و جلوی من نشست و گفت:
مهناز رو دیدم. چرا نرفتی پیشش؟
احساس شادی بی حد. احساس وصال. احساس لبخند. احساس رسیدن به همه چیز. یک چیزی که
باید تجربه کنید.
گفتم : پس چرا اینقدر سرد به من نگاه می کرد.
گفت : می خواست مهارتش را در بازیگری به تو نشون بده.
یک ساعت با هم حرف زدیم. نمی دونم شاید هم دو ساعت. اصلاً اون موقع که من ساعت نمی
شناختم.
فقط بهش گفتم که خودت به مامان یک جوری بگو. اگر هم صلاح نمی دونی،خودم می گم.
گفت : مامان قبل از من، از همون نگاه ها و حرکاتت همه چی چیز را فهمیده بود. اینکه گفت که بیا
و سفره رو بندار، به این خاطر بود که بیشتر خورد نشی . رسوا نشی . چرا که تمام اون خنده های

دخترها و اینکه بدون هیچ ترسی تو رو دست می انداختند به این خاطر بود که خیالشون جمع شده بود
که دیگه زن داری.
من که داشتم شاخ در می آوردم. همیشه فکر می کردم که زن ها از مرد ها کند ذهن ترند. اما فکرم
عوض شده بود و با خودم می گفتم که زن ها از مرد ها زرنگ ترند.
چند روزی گذشت.
هیچ مشکلی را نمی دیدم.
امید داشتم که شغلی پیدا کنم. اخلاقم که خوب بود.
ساختن یا خریدن خانه هم که هدف زندگی زوج های محله ی ما بود. اصلاً سابقه نداشت که کسی
که ازدواج می کنه، خونه داشته باشه.
پول هم با کار بدست می آمد. ماشین! ماشین می خواستیم چه کار کنیم.
هر چی می گفتی، یک جوری تفسیر می کردم.
همه چیز را مهیا و خوب می دانستم. او را خوب می دانستم. خودم را خوب. زمان را خوب. جها ن
را خوب. آسمان را خوب. نگاهش را خوب. خانواده اش را خوب. طریقه ی آشنایی مان را جذاب. لبخندش
را عالی.
چهره اش را، شخصیتش را، پوششش را، اندامش را و همه و همه چیز را فوق العاده می دانستم.
و اما.
به یک ماه هم نکشید که ازدواج کردیم.
اما، چه ها بر من گذشت...؟
از ده دقیقه قبل از خواندن خطبه عقد شروع شد. احساس نگرانی.
نه که او بد باشد. نه. احساسی که به من می گفت که تو برای او، و او برای تو نیست. شما اشتباه
کردید. شما قبل از اینکه به ازدواج فکر کنید، وارد ازدواج شدید.
احساس می کردم که اگر از من بپرسند که آره یا نه، دوست داشتم که بله نگویم.
من بودم و او.
شب اول بود.
همان طرف های غروب بود که از من خواست که برو و ماست بخر. خوش بختانه کارم جور شده
بود. از فردا صبح باید به سر کار می رفتم. کار خوبی هم بود.
ولی، با خود گفتم که حالا که کار خوب داری، آیا با بهتر از مهناز نمی توانستی ازدواج کنی.
این فکر ها را کنار می زدم. می گفتم که این ها شیطانی است.
داشتم دیوانه می شدم. اولین شبی که می خواستم با یک زن بخوابم، در چند ساعتی من قرار
داشت، آن هم زنی که زن من است، ولی دلم در شک بود.
احساس انسان های روانی را داشتم